چرخ فلک
هیچ وقت بلند نخند
تا گریه بیدار نشه
هیچ وقت بلند گریه نکن
تا شادی نا امید نشه....
بدرود![]()
ادبی
هیچ وقت بلند نخند
تا گریه بیدار نشه
هیچ وقت بلند گریه نکن
تا شادی نا امید نشه....
بدرود![]()
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهی ها
شاه ماهی میشه همسرش
ماهی باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش......
بدرود![]()
خداوندا
ساحل قرار تویی که بی تو غرقه دریای تنهایی ام
مگر لطف تو دستگیر من شود که بی تو پیچیده در عدم
و
با تو زنده و جاویدانم
بدرود
![]()
آدمی چه حکایت غمگینی دارد
به کودکی اش که خفته به دامن ها
و جوان که می شود
به کوتاهی یک فروردین می گذرد!
و چون فرا می گیرد
چگونه زیستن را
نا توان می شود با پیریش!!!!!!!
بدرود
این سایه های گمشده در کوچه چیستند؟
این عابران خسته به دنبال کیستند؟
دفتر چه هامان همه در باد مانده اند
تا گم شوند خاطره هایی که نیستند
در آرزوی پر زدنیدر هوای صبح
گنجشگکان مزرعه ما گریستند
ما خستگان اول ره خوابمان گرفت
گفتیم تا همیشه دقایق بایستند
تنها نگاه پشت سری ماند رو به ما
این گونه است قصه آنان که نیستند.................
بدرود
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
یکدم زگرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون
سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوا و هوس دارش
یا پای بند مهرو وفایش کن
تنها تو آگهی وتو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آخ ای خدا چگونه تو رت گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من ده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من ده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
بدرود
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
یکدم زگرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون
سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوا و هوس دارش
یا پای بند مهرو وفایش کن
تنها تو آگهی وتو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آخ ای خدا چگونه تو رت گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من ده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من ده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
بدرود
گفت: دوست دارم!
پرسید به چه اندازه؟!
گفت : به اندازه ستاره های آسمون امشب!
به
آسمون نگاه کرد
هوا ابری بود!!!!!!
*** **** ****
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی!
سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی........
بدرود
![]()
مرا زیاد تو برد و تو رت زیاد من
زمانه بیشتر از این ستم چه خواهد کرد؟
*** *** *** ***
در تاخیر
خیالم را آشفته می کنی
با این همه شکیبا تر از من
کسی نیست.........
و زیبا تر از تو............
کیستی که در خونم می جوشی ؟
و از زخم هایم می نوشی؟
دلم را گرفته ای
با این همه گرفته نیستم
در انتظارت
به تماشای ستاره ها می نشینم.........
بدرود
ای دل!![]()
ای دل زکجا آمده ای؟
آه! اینجا تو چرا آمده ای؟
گر به فرمان خدا آمده ای
چیست کار تو در این خانه کین؟
نیست جز درد و ستم روی زمین
جای بیهوده دلا آمده ای!
***************************
آفریننده تو را گفت: ((بزن)) !
تو زدی........
باز نماندی ز زدن!
با زمان! ای دل دیوانه من!
با زمان ! ای دل بیچاره بایست
که بجز رنج تو را چیزی نیست
از زدن..............
بسته شدن............
باز شدن!!!!!!!!!!
بدرود